"ورود ممنوع،ممنوع!" شاید بپرسید این اسم مسخره یعنی چی اصلآ؟!.. عرضم به حضورتون، وقتی "ورود ممنوع" ممنوع بشود دیگر ممنوعی در کار نیست و "ورود" باقی میمونه...پس دو تا ممنوع ها هم دیگر را خنثی می کنند! مثل دو تا منفی... پس ورود آزاده...توقفی در کار نیست.."Nonstop"(بدون توقف) باشید و تا آخر خط قدرتمند پیش برید چون کسی نیست جلو شما رو بگیره... "ورود ممنوع،ممنوع!" شعبه ندارد و فقط یکی هست....حرفهای ما ساده است ولی پیچیدگی اش را شما پیدا کنید... با تشکر، پویا!
كاربران آنلاين:
نفر
تعداد بازديدها:
وضعيت مدير در ياهو
لوگوی ما
نظر سنجی عادلانه
ساعت
من برگشتم...خبری نبود!
سلام..... اگر یادتون باشه قرار بود برای مدتی به ایران برم تادوباره از نو بسازمش! خوب حالا رقتم و دست از پا دراز تر برگشتم.. منبرگشتم نگران نباشید، سکته نزنید،معتاد نشید،تو رو خدا خود کشی نکنید ،هیچخبری نبود همه چیز عالی داشت پیش می رفت،حداقل اینطور نشون داده می شد کهداره پیش میره! همه مردم شاد و خندان در رستورانها و پاساژها خوش میگذروندن و با نیش های باز صبحها به سر کار می رفتن و پس گذارندن یک روزایده آل با لبخندی زیبا و دستی پر به آغوش گرم خانواده بر می گشتند و شبهابه آرامی هر چه تمام تر می خوابیدند و این خواب سرشار از رویاهای زیبا ودلنشین بود که دهن هر کسی رو آب می انداخت...قصه ی ما به سر رسید... ولیکلاغه تو ترافیک گیر کرده و به خونش نرسید...مامان کلاغه از آلودگی هزارجور مرض گرفته و گوشه ی بیمارستان افتاده تا خدا شفاش بده...بابای کلاغهاز آلودگی صوتی دیگه شنوایی اش از کار افتاده آنقدر باید قار قار کنن تابفهمه، امان از اون روزی که یکی کلید خونه رو جا بذاره!...آبجی قارقاریکلاغه تحصیل کرده ی دم بخته، آخه طفلک جاهاز نداره،از اون کلاغای آنچنانی هم نیست کهپسر کلاغای محل بیوفتن دنبالش...کارم بهش نمی دن...دو سه باری رفته برایمنشی گری..گفتن باید بخودت برسی اینطوری بهت کار نمی دیم که نمی دیم...آخهآبجی کلاغه اهل این حرفا نیست بیجاره!...نه این که کار نباشهها..هست..مثلآ دختر همسایه ی کلاغینا کار می کنه..اهل محل به دختراشونمیگن از این یاد بگیرید رو پا خودش وایساده...برای خودش ماشین و خونهگرفته...ولی همه به ظاهر نگاه می کنن...ولی آبجی کلاغه بهتر از همه میدونه اون دختره دراه چی کار می کنه!! و همینه که برای خودش کلی غصه میخوره ... و داد میزنه و قارقار می کنه که "چرا؟!"....داش کلاغه سه سالیمیشه پشت کنکور مونده، خدا برای کسی نیاره ولی میگن معتاد شده...اون تو یهساندویچی کار می کرد هر چی در می اورد خرج این زهر ماری میکرد... همینشیشه و پلاستیک و اینا....صاحبکارش تازگی فهمیده ماجرارو، داش کلاغه رو ازکار بی کارش می کنه...چند روزیه تو خونه پیداش نیست...خدا می دونه الانکجاست و چه غلطی داره می کنه... و اما کلاغه، لیسانس داره، آقا مهندسهبرای خودش، ولی بیچاره صبح تا شب مسافر کشی می کنه... خونه ی نقلی شونوخیلی وقته ندیده...خیلی وقته خبر نداره باباش نمی شنوه، مامانش اوضاعش خوبنیست، خواهرش داره دق می کنه، و داداشش نیست و نابود شده....کلاغه پول میفرسته براشون اما کافی نیست...ولی اون خوب می دونه با این چندرغاز به هیچ جایی نمی رسن...خرج اجاره لونه و غذا و کوفت اینا چند برار این پولیه که کلاغه در میاره ....آبجی کلاغه باید زودتر کار پیدا کنه...میگه"نیست به خدا نیست."..کلاغه پیغوم داده دیگه بیشتر از این نمی تونم.... گذشت..............یکی ازهمین شبها بود ما آدمها خوابهای خوب خوب می دیدیم...آبجی کلاغه به خودش رسیدهبود...دست بابارو می بوسه و میگه کار پیدا کردم... بابا کلاغه هر چندنمی شنید، اما خوشحال بود... آبحی کلاغه هر چند از مترسکها میترسید اماشبونه زد بیرون، چون دیگه چاره ای نداشت...اون رفت و دیگه بخونشوننرسید....همینه که آخر قصه ها کلاغها به خونشون نمی رسن...
خدا روشکر در این سفر من جامعه ی کلاغها فقط مشکل داشت...آدمها هیچ دغدغه ای نداشتن و خیلیآسوده زندگی می کردن واسه همین من که رسیدم ایران کاری نکردم ...اوضاعمطلوب و مطبوع بود!!...کاشکی کلاغهام مثل ما بودن...
بالا رفتیم سکوت بود پایین اومدیم شلوغ بود راست رفتیم بن بست بود چپ رفتیم پوچ بود اما قصه ی ما راست بود
نوشته شده توسط پویا | لينک ثابت
|در ساعت4:43 قبل از ظهر|