سلام...دوباره شروع کردم..دوباره می خوام بنویسم..دوباره انگشتامو گذاشتم روی حرفها تا خودشون بیان..وای که چقدر سخته نوشتن..چقدر دست به کیبورد شدن سخته..چقدر اینور و اونور کلیک کردن حوصله می خواد.. حالا چی بنویسم؟! نمی دونم! از چی بگم؟ از جنگ؟ فوتبال؟ تورم؟ از داد و فریاد بگم؟از گوجه سبز؟ از آلو خشکه؟ تابستون؟ خونمون؟خونشون؟....بی خیال! سخت نگیر.. بذار انگشتها خودشون ردیف می کنن همه چیزارو...بگذریم..دوران سختی گذشت برام ،در این یک سال از مسایل درس و دانشگاه گرفته تا مسایل روحی و روانی و الا آخر، تاثیرات مختلفی روم گذاشت هم مثبت ،هم منفی. اما الان خوشحالم که فقط تموم شده..هر چی بود گذشت بالاخره فردایی هم هست، مخصوصآ برای ما .امروز فکرم آزاد شده و برای شروعی تازه دوباره می نویسم..دوباره می خندم..دوباره تق تق کیبور و میشنوم و دوباره امیدوار می شم. تازه فهمیدم زندگی نو چه زیباست، تازه دارم می فهمم نقاشی کشیدن برام چه لذت بخش شده،تازگی ها عکس گرفتن شوق خاصی بهم میده، حس نو بودن ه..مثل کفش و لباس نو برای عید....
این روزها دیگه با "سختی" حال نمی کنم و برایم مفهومی نداره، باید بره بمیره چون تازه با "قدرت" رفیق فاب شدیم...."نرسیدن" چه آدم بی خودی شده، اونم جایی تو زندگیم نداره همش داره موج منفی میده لامصب! بسه دیگه بابا..مگه کار و زندگی نداری خودت؟!.. "نمی تونم" چقدر خودشو میگیره برای ما، فکر کرده کی هست حالا؟ خیلی لوس شده بدم میاد ازش مگه اینکه با "حوصله" باشم و ببینمش، والا تحمل این آدم سخته...با "نمیشه" و "اگر" و "شاید" بهم زدم دیگه نمی خوام روی نحسشونو ببینم،آخه می دونی اینا تایپ من نیستن نمی دونم من چه جوری با اینا یه عمر سر کردم،فکر نکنم دیگه بیان طرفم بدجور دعوا کردیم..خدا کنه با باباهاشون نیان در خونمون..خیلی بد میشه .چند روزیه با "اعتماد به نفس" آشنا شدم (اسمش اعتماد ه فامیلیش به نفس،جالبه!..نه؟) یه چای با هم زدیم خیلی خوشم اومد ازش فکر کنم دوستای خوبی بشیم ، دعا کنید...
"امید" یکی دیگه دوستهای جدیدمه تازه اومدن اینجا و من چقدر از اومدنش خوشحالم. خواهرش، "شادی" هم دختر کوچولوی باحالیه. اونو همیشه نمی بینی اما وقتی میاد کلی می خندی، خیلی با نمکه. دختر عموی امید، "آرزو" چند باری خونه امیدینا دیدمش، خیلی نازه! چشماشو باید ببینی، روز به روزم داره خوشگلتر و خانومتر میشه، یعنی خدا یه روز می شه من بهش برسم؟!
"دانش" یکی از بچه مثبتامونه..دوستش دارم..ولی وقتی سوال پیچم می کنه کفری میشم از دستش، دوست دارم بیشتر ازش یاد بگیرم...خیلی مخه بچه و زیادی هم می فهمه..دمش گرم...
وای "حوصله" رو باید ببینی آدم عجیبیه..باهاش ارتباط بر قرار کردن سخته، آدم خشک و ساکتیه ولی بودنش همیشه به نفعم بوده ..من فکر کنم از پسش بر بیام..میگی نه؟ باشه، می بینیم حالا . "ایمان" یکی دیگه از دوستهای جدیدمه..سخت میشه این آدمو فهمید من هنوز که هنوز نتونستم درکش کنم ولی از این لحاظ خوشحالم که باهاش هستم بدون اون فکر نمی کنم به جایی برسم...یک روز بالاخره درکش میکنم.. راستی یه دوست خارجی پیدا کردم اسمش"Nonstop" هست..خیلی با مرام،خاکی، خلاصه کارش درسته این آدم، خیلی دوست دارم مثل اون باشم، شبیه اون رفتار کنم، دارم سعی ام و می کنم..ببینیم چی میشه حالا...یادم رفت بگم من صداش میکنم "ورود ممنوع،ممنوع! " تو هم هر چی دوست داری می تونی صداش کنی .
یک نفر هست هنوز که هنوزه نشناختمش نمی دونم چرا..از هر کس بهم نزدیکتره اما.... .
فکر کنم کسی غیر از خودش نتونه بهم کمک کنه .این یارو اسمش "پویا" ست دوست دارم خوب بشناسمش چون تمام عمرم به این فرد بستگی داره...فکر میکنی بتونم؟ فکر کنم بیشتر باید از بقیه بچه ها کمک بگیرم،حتمآ کمکم می کنن...ببینیم خدا چی می خواد.. .
بسیار عالی، من با دوستام دارم میرم بیرون بگردیم. اگر دوست داشتی تو هم با دوستات می تونی با ما بیای، خیلی خوشحال میشیم ...
پس به امید دیدار...
نوشته شده توسط پویا | لينک ثابت
|در ساعت2:39 قبل از ظهر|